حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود
«سفر ايستگاه»قطار میرود تو میروی تمام ايستگاه میرود
و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههای ايستگاه رفته تكيه دادهام!
|