Mohammad 's weblogگاه نوشت های محمد حکیمی


صفحه اصلی
آرشیو
پست الکترونیکی
حسرت همیشگی
حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود
دیر می‌شود

«سفر ايستگاه»

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ايستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌های سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!






© استفاده از نوشته ها با درج لينک آزاد است.