| | برای ثبت در تاریخ اسب با ما نامهربانی کرد و سر رادیال را پراند و دستمان را وبال گردن ساخت! تن پرور و تنبل شده! تلاش می کنم تکانی بدهمش. تحمل درد لذت بخش است. به این که نمی گویند مازوخیسم؟!
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم
| | .: 2 نظر :. نوشته شده در تاریخ 1:55 PM Wednesday, May 06, 2009 |
دوست . . . . . . فرایند بزرگ شدن، آن چنان نرم و بی صدا پیش رفت که نفهمیدیم آخرین باری که به شوق دیدن دوست از خواب بیدار شدیم کی بود و چه قدر آزار دهنده بود وقتی که فهمیدیم برای همه آن ها که می بینیمشان، تنها آشنایی هستیم که مرز نزدیک شدنمان به یکدیگر را جایگاه اجتماعی مان مشخص می کند. . . .
منبع: دوستی های روزگار سخت
| | .: 1 نظر :. نوشته شده در تاریخ 10:09 AM Saturday, August 23, 2008 |
یاد یار
گلبـرگ ِ گـُلی دیــدم روی ِ تــو بــه یــاد آمـد عطرش به مشامـَم خورد بوی ِ تو به یاد آمـد بـاد آمد و می رقـصید گـُل در بَــر ِ بلـبل ها رقص سَر ِ انگشت و مـوی ِ تـو بـه یـاد آمـد سید عیسی عماد
| | .: 0 نظر :. نوشته شده در تاریخ 10:08 AM Sunday, July 27, 2008 |
. . . من به روشنی فردا ایمان دارم و بهار را انتظار می کشم گرچه هنوز فضا آغشته به سرمای زمستانی ست من به سبزی برگ به آواز بلبلان به رقص شکوفه بر درخت من به بهار ایمان دارم و تو ای نسیم با من بیا آرام و سبک بال از سردی روزهای پایان به لطافت آغاز برس باید امروز مشتی برف با خود برداری شاید فردا شکوفهها تشنه باشند!
| | .: 0 نظر :. نوشته شده در تاریخ 4:55 PM Saturday, March 29, 2008 |
حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه میکنی:
باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود
«سفر ايستگاه»قطار میرود تو میروی تمام ايستگاه میرود
و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههای ايستگاه رفته تكيه دادهام!
| | .: 3 نظر :. نوشته شده در تاریخ 9:42 PM Saturday, November 17, 2007 |
| |
|
|