Mohammad 's weblogگاه نوشت های محمد حکیمی


صفحه اصلی
آرشیو
پست الکترونیکی
برای ثبت در تاریخ
اسب با ما نامهربانی کرد و سر رادیال را پراند و دستمان را وبال گردن ساخت!
تن پرور و تنبل شده! تلاش می کنم تکانی بدهمش.
تحمل درد لذت بخش است. به این که نمی گویند مازوخیسم؟!


تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم

 .: 2 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  1:55 PM Wednesday, May 06, 2009

9 اسفند
این شعر و آهنگ و صدای زیبا هم هدیه امسال :)

http://www.daryadadvar.com/Darya-Video/Kooche-Moshiri-Koocheh.html

 .: 0 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  8:24 AM Friday, February 27, 2009

دوست . . .
. . . فرایند بزرگ شدن، آن چنان نرم و بی صدا پیش رفت که نفهمیدیم آخرین باری که به شوق دیدن دوست از خواب بیدار شدیم کی بود و چه قدر آزار دهنده بود وقتی که فهمیدیم برای همه آن ها که می بینیمشان، تنها آشنایی هستیم که مرز نزدیک شدنمان به یکدیگر را جایگاه اجتماعی مان مشخص می کند. . . .

منبع: دوستی های روزگار سخت

 .: 1 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  10:09 AM Saturday, August 23, 2008

یاد یار

گلبـرگ ِ گـُلی دیــدم روی ِ تــو بــه یــاد آمـد

عطرش به مشامـَم خورد بوی ِ تو به یاد آمـد

بـاد آمد و می رقـصید گـُل در بَــر ِ بلـبل ها

رقص سَر ِ انگشت و مـوی ِ تـو بـه یـاد آمـد

سید عیسی عماد


 .: 0 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  10:08 AM Sunday, July 27, 2008

. . .
من به روشنی فردا ایمان دارم
و بهار را انتظار می کشم
گرچه هنوز فضا
آغشته به سرمای زمستانی ست
من به سبزی برگ
به آواز بلبلان
به رقص شکوفه بر درخت
من به بهار ایمان دارم
و تو ای نسیم
با من بیا
آرام و سبک بال
از سردی روزهای پایان
به لطافت آغاز برس
باید امروز مشتی برف
با خود برداری
شاید فردا شکوفه‌ها تشنه باشند!

 .: 0 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  4:55 PM Saturday, March 29, 2008

تجربه ای جالب !
برای آمادگی برای آزمون سرممیزی سیستم مدیریت امنیت اطلاعات حدود یک هفته در قرنطینه زندگی کردم! یک هفته زندگی در هتل!
تجربه ای جالب بود!

گام بعدی؟

(امروز 9 اسفند بود. یادمه . . . )

 .: 1 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  6:53 PM Thursday, February 28, 2008

حسرت همیشگی
حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود
دیر می‌شود

«سفر ايستگاه»

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ايستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌های سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!


 .: 3 نظر :.   نوشته شده در تاریخ  9:42 PM Saturday, November 17, 2007




© استفاده از نوشته ها با درج لينک آزاد است.